داستان پاييز عشق
تقدیم به.............
بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن کي آيي به برم اي شمع سحرم در بزمم نفسي بنشين تاج سحرم تا از جان گذرم پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآيد عمر خبرم ده نشسته بر دل غبارغم زانکه من در ديارغم گشته ام غمگسارغم اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي آفت جان ما تويي بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم دل به تو دادم فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز امید جانم ز سفر بازآمد همچنان، که عاقبت من هم ، پس از آن دوری دیدم ، که نگارِ من وای، از آن گلی که دست من بود پیش روی من‚تا چشم یاری می کند‚دریاست نديدي چشامو وقتي لرزيد از عشق تو نديدي اشکامو وقتي غلطيد ازعشق تو پا نذار روقلبم، پلکامو نيازار، ميميرم براي تو اره دوست دارم اي راز من نگاه چشاتو ديدمو شکستم بي صدا تو که منو نميخواستي، چرا پاروي قلبم گذاشتي ظالم................. تو که دوسم نداشتي، پس چراپا روي قلبم گذاشتي ظالم............... ظالم، بي وفا، توبانازوريا، چه حقي داشتي که يکي يک دونم بشي ظالم ، اي هم صدا، توبانازوادا ، چه حقي داشتي که بشکني دل منو نديدي توقلبم وقتي تپيد به عشق تو نديدي نگامو، نشنيدي دوست دارم هامو روحم رو نيازار، دستامو نگه داروقتي مياد به سوي آره دوست دارم سادس ولي چرا، چشاتوديدمو شکستم بي صدا تو که منو نميخواستي، چرا پاروي قلبم گذاشتي ظالم تو که دوسم نداشتي پس چراپا روي قلبم گذاشتي ظالم ظالم، بي وفا، توبانازوريا، چه حقي داشتي که يکي يک دونم بشي ظالم ، اي هم صدا، توبانازوادا ، چه حقي داشتي که بشکني دل منو برای من نوشته لعنت به من كه آسون ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين هرگز نشد بياي پيشم .و چهره شگفت در اين زمينه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قيل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه به لحظه خود را برای اين همه ناباور خيال پرست؟ به شب نشينی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟ رسيده ها چه غريب و نچيده می افتن به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسيدم به کمالی که جز انالحق نيست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به چشم تنگی نامردم زوال پرست بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شبِ، پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاولِ، تن پوش تو از پوست پلنگ تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب تن من خاک منه، ساقه گندم تن تو تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا تن تو مثل تبر تن من ریشه سخت تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال من هوا بد است تنفس شدید جنبش کم و بوی سوختگی بوی آتشی خاموش و شیهه های سمندی که دور می گردد میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد و راه بسته نماید ز رخنه تابوت به قعر شب سفری می کنیم با کندی چه می کنیم؟ کجاییم؟ شهر مأمن کو؟ شهاب شب زده ای در مدار تاریکی هجوم از چپ و از راست دام در هر راه عبوروحشت ماهی در آبهای سیاه بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست نمی کشند کسی را نمی زنند به دار دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام نمی زنند کسی را به سینه غنچه خون شهید در وطن ما کبود می میرد بگو که سرکشی اینجا کنون ندارد سر بگو که عاشقی این جا کنون ندارد قلب بگو بگو به سفر می رویم بی سردار بگو بگو به سفر می رویم بی سر و قلب بگو به دوست که دارد اگر سر یاری خشونتی برساند به گردش تبری هوا کم است هوایی شکاف روزنه ای رفیق همنفس! اینک نفس که بی دم تو نشاید از بن این سینه بر شود نفسی نه مرده ایم گواه این دل تپیده به خشم نه مانده ایم نشان ناخن شکسته به خون بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان نهفته جسم نحیف امید در آغوش به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم ضيافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار چه در يايی ميان ماست .... خوشا ديدار ما درخواب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن اگر خوابم اگر بيدار .... اگر مستم اگر هوشيار خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز هرگز تو را به کسی جز خودم نخواهم بخشید می گذرم از میان رهگذران ‚مات
![]()
![]()
شکر دهانم ز سفر بازآمد
عزیز آن که بی خبر
به ناگهان رود سفر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچه ی سپیده دم
شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غمخوارم بازآمد
پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من ، چنان مه نو آمد از سفر
بعد از،غم مهجوری
(یک شاخه ی گل ، بُردم به برش)
سرخوش ، ز کنار من
(بُگذشت و به بر، یار دگرش)
(خموش و یک جهان سخن بود)
گل ، که شهره شد به بی وفایی
زِ دیدن چنین جدایی
(ز غصه پاره پیرُهن بود)
![]()
![]()
چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست.
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ‚دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!
خروش موج با من می کند نجوا:
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...
مرا ان دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین بر کنم نیست
امید انکه جان خسته ام را
به ان نادیده ساحل افکنم نیست!
![]()
![]()






![]()
![]()
گذشته ها گذشته
تمام قصه هام هوس بود
برای او نوشتم
برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود
كاشكی خبر نداشتی
دیونه نگاتم
یه مشت خاك ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم
كاشكی صدای قلبت
نبود صدای قلبم
كاشكی نگفته بودم
تا وقت جون دادان باهاتم
نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد
كاشكی نبسته بودم
زندگیمو به چشمات
كاشكی نخورده بودم
به سادگی فریب حرفات
به یك نگات شكستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم![]()
![]()

برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تـو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گسترهیی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوستت میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تو تردیدی اما تـــو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی هستی که بر من میتابی
هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زنــــــدگی
هرگز نگو هرگز....!!!
![]()
![]()
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
میریزد آبشار غزل از زبان من
سیمرغ کی رسد به بلندای آسمان من
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
![]()
![]()

از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
از تندباد حادثه گفتي كه جان در برده ايم
اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
اينجا بجز درد و دروغ هم خانه اي با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد كالاي بازار كساد
سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش
آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمان خويش
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين![]()
![]()
بگيري دستاي منو
بدوني من عاشقتم
گوش كني حرفاي منو
تو بي وفا بودي ولي
اونكه برات مي مرد منم
تا زنده ام دوست دارم اينه كلام اخرم
من كه نتونستم تو رو يه لحظه تنها بزارم
تو تلخي خاطره هام بگم كه دوست ندارم
دلم مي خواد همين يه بار
اشكامو پنهون نكنم
باور كني تو رو مي خوام
غربت رو زندوني كنم
بیابه شهر خاطرات
غرق بشم تويه نگات
ديوونه بار بشم فدات
بميرم من واسه چشات بميرم من واسه چشات
اما هنوز فاصله مون دوره دست من جداست
ترانه سكوت من تو بغض اخرم پیداست
كاشكي مي شد فقط يه بار بياي بگي دوست دارم
تو چشم من نگاه كني
بگي كه عاشقت منم![]()
![]()
از آنسوي دريچه به من گفت
حق با كسيست كه ميبيند
من مثل حس گمشدگي وحشت آورم
اما خداي من
آيا چگونه مي شود از من ترسيد؟
من,من كه هيچ گاه
جز بادبادكي سبك و ولگرد
بر پشت بامهاي مه آلود آسمان
چيزي نبوده ام
و عشق و ميل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه قبرستان
موشي بنام مرگ جويده است. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
![]()
![]()
خوشا پيدا شدن در عشق ... برای گم شدن دريا
چه اميدی به اين ساحل ..... خوشا فرياد زير آب
خوشا مردن .... خوشا از عاشقی مردن
مرا ياراي بودن نيست .... تو ياري كن مرا اي يار
تو ای خاتون خواب من ... من پربسته را در ياب
مرا همخانه کن تا صبح ...نوازش کن مرا تا صبح
هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود
چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود
ضيافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق ... برای گم شدن دريا
نه از دور و نه از نزديك .... تو از خواب آمدي اي عشق
خوشا خود سوزي عاشق ..... مرا آتش زدي اي عشق
خوشا مردن .... خوشا از عاشقی مردن 
![]()
![]()
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد .
،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
![]()
![]()
می نگرم در نگاه رهگذران ‚کور
این همه اندوه در وجودم و من لال
این همه غوغاست در کنارم و من دور!
دیگر‚در قلب من‚نه عشق نه احساس
دیگر‚در جان من‚نه شور نه فریاد
دشتم‚اما در او نه ناله ی مجنون!
کوهم‚اما در او نه تیشه ی فرهاد1
هیچ نه انگیزه ای‚که هیچم‚پوچم!
هیچ نه اندیشه ای ‚که سنگم‚چوبم!
همسفر قصه های تلخ غریبم.
رهگذر کوچه های تنگ غروبم.
ان همه خورشیدها که در من می سوخت‚
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه‚اه‚که اوار غم شد و به سرم ریخت!
می گذرم از میان رهگذران ‚مات
می شمرم میله های پنجره ها را
می نگرم در نگاه رهگذران ‚کور
![]()
![]()
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |













