تبليغاتX
داستان پاييز عشق

داستان پاييز عشق

تقدیم به کسی که حس بودنش بهم شوق زندگی میده..

به چه قیمتی ..........

به چه قیمتی گذشتی
از شبای خیس مهتاب
چی گذاشتیم از من و تو
به جز آرزوی بر آب
به چه قیمتی غرور و سر راهمون کشیدی
چرا لحظه های باهم بودنمامون و ندیدی
خوبِ من ما هر دو باختیم توی این بازی بی خود
هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه رو کشتیم

حکم اعدام دلامون و با غرورمون نوشتیم
دلمو انقده نشکن آخه این دل عاشقت بود
له نکن این قلب خون و آخه روزی لایقت بود
دلمو انقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتی و با بی وفائیت زدی مهر نحس باطل
تو که دوس نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی
اونکه تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی
از تو خونه وجودم به چه آسونی پریدی
ریختن غرور این (مرد) و ندیدی نشنیدی
اگه دوسم نداری به روم نیار
یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم
نذار حرف و حدیث مردم بشم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 18:32  توسط navid  | 

دلم برات تنگ شده…

اما من…من میتونم این دوری رو تحمل کنم…

به فاصله ها فکر نمیکنم ……

میدونی چرا؟؟

آخه… جای نگاهت رو نگاهم مونده…..

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم….

رد احساست روی دلم جا مونده …

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم………..

چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن…….

حالا چطور بگم تنهام؟؟

آره! خودت میدونی….میدونی که همیشه با منی….

میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی….

آخه…تو ، توی قلب منی…

آره! تو قلب من….

برای همینه که همیشه با منی…

برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی…

برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم…

آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه…

هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم….دیگه نمیتونم تحمل کنم…

دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم….

دستامو که بو میکنم مست میشم…مست از عطر ت

صدای مهربونت رو میشنوم …و آخر همهء اینها…به یه چیزمیرسم…..

به عشق و به تو…..

آره…به تو….

اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه…

اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم….

اونوقت دیگه تنها نیستم

i miss you

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:44  توسط navid  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 17:21  توسط navid  | 

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 12:46  توسط navid  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 18:32  توسط navid  | 

به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو
هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو
نازک تر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی
حرفامو کاش میفهمیدی
سهم من از عشق این نبود
نفس بودی نه یک هوس
هیشکی نبود تو بودی بس
سهم من از تو خاطره س
حالا میای میگی برو
محض رضای عاشقی برو ولی نگو که من
برنده برگشتم آخه بهت میخندند خوب من
آخه هنوزم بعضیا راست و دروغو میدونن
یه عده عاشق حیله رو از توی چشمات میخونن
گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بذاری
خوب که خراب تو شدم بگی که دوسم نداری
سرم تو کارم بود وبس سرزده از راه اومدی
گفتم ستاره نمیخوام گفتی که از ماه اومدی


به پای تو هدر شدم یه عمر دربدر شدم
همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو
هم سوختم و ساختم برات آبرمو باختم به پات
شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو
نازک تر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی
حرفامو کاش میفهمیدی
سهم من از عشق این نبود
نفس بودی نه یک هوس
هیشکی نبود تو بودی بس
سهم من از تو خاطره س
حالا میای میگی برو

...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 13:7  توسط navid  | 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 12:48  توسط navid  | 

هنوز یاد دارم

هنوز  یاد دارم نوازش چشمانت را/هنوز نفس های گرم اغوشت

را حس می کنم...بوی عطر لباست...نواش دستانت...وای یادم

 رفت...قصه های شب هایت...و سنگینی پلک هایم با لالایی اوازت/

هنوز یادم هست...اری یادم هست زیر نور ماه را...نوازش دستان و خنده

 های لبهایمان را...تکه سنگی که روی ان می نشستیم/هنوز یادم

 هست... سردی سایه ی بید مجنون در اغوش گرم تو/هنوز یادم هست

افسون چشمانم...ساغی میخانه ات... مستی چشمانت را/هنوز

 یادم هست سردی اشک هایت را بر دوشم/هنوز یادم هست خاطرات

 با هم بودنمان را/هنوز یادم هست بازی چشمانمان را/هنوز یادم هست

 اواز قناری را...چه خوب می نواخت....در ساز و گیتارش/هنوز یادم هست پرواز

کبوتر را در اینه ی چشمانت/اری هنوز یادم هست زمزمه هایت را در گوشم/

هنوز یادم هست لرزش صدایت/و چه خوب یادم هست که گفتی دوستت دارم/

ولی اکنون فقط فاصله است که بین ماست...فاصله ای تهی...تهی از هر

 گونه چشم انداز...چشم اندازی از جنس اشک...و شاید... از جنس عشق/

نه...انگار...دیگر... چیزی را به یاد نمی اورم...لبخند...اشک...تکه سنگی

 که روی ان می نشستیم...اواز قناری ...پرواز کبوتر..هیچ کدام را گویی به یاد

 نمی اورم...ولی نه...انها را به یاد می اورم...ولی...انگار.... دیگر.... تو را به یاد نمی اورم...

tifooses.coo.ir 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 13:57  توسط navid  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 20:15  توسط navid  | 

کور مادرزاد بودم ولي شاد در دنياي تاريك و بي ستاره ي خويش

در دنيايي که زيبايي پر قو بود و زشتي زغال داغ

تا اينکه تو آمدي چون طلوع خورشيد از مشرق

همه تن چشم شدم مبهوت روي خورشيد تو

آرام آرام سوي مغرب ميرفتي و آواز ماندن ميخواندي

خورشيد روي تو مردمک ديده ي من گشت

و آهسته در پشت پلك کوهاي مغرب

با آواز تا ابد با تو هستم خاموش گشت

شفق در چشمانم نقش بست

ديگر نه مرا تاب ماندن در تاريكيست نه اميد ديدار خورشيد

افتان و خيزان آشيانه ي تاريك خويش را ترک ميکنم
 

تو آشيانه ام را به باد دادي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 10:17  توسط navid  | 

دير آمدی

تمام شده ام ديگر

بس كه بلعيده ام اندوه نبودت را...

هنوز اما همانند حاتم ام

می بخشمت

با آنكه هزار شب بی خوابی

طلب دارم از تو!!!

Click to view full size image

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 18:25  توسط navid  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 18:10  توسط navid  | 

بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند اي گل بر اشک خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پيمان که از آن لب خندان

بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن

کي آيي به برم اي شمع سحرم

در بزمم نفسي بنشين تاج سحرم تا از جان گذرم

پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآيد عمر خبرم ده

نشسته بر دل غبارغم زانکه من در ديارغم گشته ام غمگسارغم

اميد اهل وفا تويي رفته راه خطا تويي آفت جان ما تويي

بردي از يادم دادي بر بادم

با يادت شادم

دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

اي گل بر اشک خونينم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:6  توسط navid  | 

امید جانم ز سفر بازآمد
شکر دهانم ز سفر بازآمد
عزیز آن که بی خبر
به ناگهان رود سفر
چو ندارد دیگر دلبندی
به لبش ننشیند لبخندی
چو غنچه ی سپیده دم
شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد
ز سفر غمخوارم بازآمد

همچنان، که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگار من ، چنان مه نو آمد از سفر

من هم ، پس از آن دوری
بعد از،غم مهجوری
(یک شاخه ی گل ، بُردم به برش)

دیدم ، که نگارِ من
سرخوش ، ز کنار من
(بُگذشت و به بر، یار دگرش) 

وای، از آن گلی که دست من بود
(خموش و یک جهان سخن بود)
 
گل ، که شهره شد به بی وفایی
زِ دیدن چنین جدایی
(ز غصه پاره پیرُهن بود)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:5  توسط navid  | 

پیش روی من

 

 پیش روی من‚تا چشم یاری می کند‚دریاست

چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست.

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ‚دلم تنهاست.

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!

خروش موج با من می کند نجوا:

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

مرا ان دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین بر کنم نیست

امید انکه جان خسته ام را

به ان نادیده ساحل افکنم نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:24  توسط navid  | 

نديدي چشامو وقتي لرزيد از عشق تو

نديدي اشکامو وقتي غلطيد ازعشق تو

پا نذار روقلبم، پلکامو نيازار، ميميرم براي تو

اره دوست دارم اي راز من نگاه

چشاتو ديدمو شکستم بي صدا

تو که منو نميخواستي، چرا پاروي قلبم گذاشتي ظالم.................

تو که دوسم نداشتي، پس چراپا روي قلبم گذاشتي ظالم...............

ظالم، بي وفا، توبانازوريا، چه حقي داشتي که يکي يک دونم بشي

ظالم ، اي هم صدا، توبانازوادا ، چه حقي داشتي که بشکني دل منو

نديدي توقلبم وقتي تپيد به عشق تو

نديدي نگامو، نشنيدي دوست دارم هامو

روحم رو نيازار، دستامو نگه داروقتي مياد به سوي

آره دوست دارم سادس ولي چرا، چشاتوديدمو شکستم بي صدا

تو که منو نميخواستي، چرا پاروي قلبم گذاشتي ظالم


تو که دوسم نداشتي پس چراپا روي قلبم گذاشتي ظالم


ظالم، بي وفا، توبانازوريا، چه حقي داشتي که يکي يک دونم بشي

ظالم ، اي هم صدا، توبانازوادا ، چه حقي داشتي که بشکني دل منو

Click to view full size image

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:17  توسط navid  | 

برای من نوشته
گذشته ها گذشته
تمام قصه هام هوس بود
برای او نوشتم
برای تو هوس بود
ولی برای من نفس بود

كاشكی خبر نداشتی
دیونه نگاتم
یه مشت خاك ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم
كاشكی صدای قلبت
نبود صدای قلبم
كاشكی نگفته بودم
تا وقت جون دادان باهاتم

نوشته هرچه بود تموم شد
نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ای زیادم
نوشتم شمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد
نوشتم دل توی قفس مرد

كاشكی نبسته بودم
زندگیمو به چشمات
كاشكی نخورده بودم
به سادگی فریب حرفات

لعنت به من كه آسون
به یك نگات شكستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:7  توسط navid  | 

دوست دارم

Love45454.jpg love image by _Out_Tonight_
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تـو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوستت میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تو تردیدی اما تـــو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی هستی که بر من می‌تابی
هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زنــــــدگی
هرگز نگو هرگز....!!! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 20:14  توسط navid  | 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من

 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندای آسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

بوسه های عاشقانه،بوسه عاشقانه , لب گرفتن , بوس , بوسهای عاشقانه , عكس عاشقانه , عكس های عاشقانه , عكس عاشقانه دختر و پسر ,pix2pic.ir 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:41  توسط navid  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:40  توسط navid  | 

اي نازنين

اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
از تندباد حادثه گفتي كه جان در برده ايم
اما چه جان در بردني ديريست كه در خود مرده ايم
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين
اينجا بجز درد و دروغ هم خانه اي با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز كسي تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد كالاي بازار كساد
سوداگران در شكل دوست بر نارفيقان شرم باد
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
من با تو گريه كرده ام در سوگ همراهان خويش
آنان كه عاشق مانده اند در خانه بر پيمان خويش
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
هجرت سرابي بود و بس خوابي كه تعبيري نداشت
هر كس كه روزي يار بود اينجا مرا تنها گذاشت
اينجا مرا تنها گذاشت
اي مثل من در خود اسير ليلاي من با من بمير
تنها به يمن مرگ ما اين قصه مي ماند به جا
اي نازنين اي نازنين در آينه ما را ببين
از شرم اين صد چهره ها در آينه افتاده چين

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:49  توسط navid  |