گويند كه شمشير يكي را دو تا ميكند بنازم شمشير عشق را كه دو تا يكي ميكند
جمعه دهم تیر 1384 |
چون كمان بي ترفند بر لبان همه جاري شدهاست زندگي سادهتر از هر چيزيست مثل يك آيينه زندگي چون باغ است و توئي آن باغبان كه نهاد غنچه در دست تو است زندگي چون صحر خشك و بي آب و علف چشمهها از دل ما ميجوشند تا كه آباد كند خشكيها
جمعه دهم تیر 1384 |
نگاه خسته به درهاي بسته کشتي دلها به گل نشسته هوا چه دلگير دلا گرفته دل نگروني هفت روز هفته دفتر پير صداي خستم ديگه پوسيده تو شب اسيره دل که يه عمري پر از صفا بودبس شده زخمي داره ميميره نفس نمونده واسه ادامه تنها رفيقم اين سايه هامه ديگه بريدم خسته و پيرمدروغ و حرفام تو خده نهامه
جمعه دهم تیر 1384 |
شبي غمگين ، شبي باراني شبي سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من ميگفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
اگر محبت كردن گناه است من گناهكارترين ادم دنيا هستم اگر عاشق شدن گناه است باز من گناهكارترين ادم دنياهستم از تمام اين كناههاي كه من كردم متوجه شدم وقتي احتياج به همه انها داشتم كسي نبود كه به من انها را بدهد وفهميدم من داقعا گناهكار هستم .ومحبت عشق وديگر كارهاي خوب گناه است وهيچكس نمي خواهد انجام بدهد.
جمعه دهم تیر 1384 |
هبچ كس تنهاييم راحس نكرد از پس شادي ولبخندلبم هيچكس نشنيد ساز ناله رااز پس اهنگ بي عشق دلم سازمژگان صداي گريه رادرخودش مي بردازفرط غرورتانگويند اشك ازچشمان اوازمحالات است اماازچه روست بازميگوندازخوشحالي است جاي غم نيست بگذرد چون شاديست كاش ميشد دادزد فريادكرد چون دلم تنهاست اشكم جاريست لب فروبندم زشكواي جهان اين شده قسمت به اين هم راضيم
گرفته است دلم از چشم انداز واژه هايم از بی حوصلگی شعرهايم از بی بهانگی بغض هايم گرفته است دلم از دق زدگی افکارم از سکوت ممتد صبوری هايم برای پلک زدن حوادث دست به جيب رويا می شوم به خاطراتم پناه می برم که مامن گريه هايم است دوسنت دارم بي وفا...
جمعه دهم تیر 1384 |
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست اه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در اب در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
يعني زماني ميرسه كه اين فاصله ها برداشته شه؟
جمعه دهم تیر 1384 |
هردم درون آفتاب گل را زيارت مي كنم گويي كه دنيا را در آن گل من زيارت مي كنم آخر چه رمزي اندرون گل پنهان گشته است كز ديدنش عقل را دور از ديانت مي كنم