|
هیچ |
|
نفرین نامه زندگی صفحه هولناک دیگری را بر من شمرد . . . . ارباب سایه ها قربانی دیگری را طلبید و من عزمم را در تباهی خویش جزم نمودم ناراستی همچون خوره ای شیرین من را درنوردید محبت سیاه را سخاوتمندانه برای تسلی شهوت عطش وار خود بکارگماراندم ناله دیگران موسیقیه دلنشین گرامافون نیرنگم گشت ابرهای ستم اسمان تاریک زندگیم را سیاه ساخت . . . در نهایت روشنائی وجودم را افوول بار نظاره گرشدم و غسل یافته خود را در مسلخش یافتم در پیچاپیچ افکار مخدوش خود بر ظلم زانو زدم و سیاهی را شکست وارانه در آغوش فشردم به این امید تا توانی دوباره برای اغاز یابم . . . اکنون سایه وار ، دوران دوران خوش وجود را در کنج خاطراتم مرور میکنم
|
|
|
| |
|
|
|
تنگ غروبه , خورشيد اسيره مي ترسم امشب خوابم نگيره سياهيه شب چشماشو وا کرد ستاره ي من تورو صدا کرد باز مثل هر شب از ديده پنهون يه مرد عاشق با چشم گريون آواز ميخونه از پشت ديوار کي خوابه امشب کي مونده بيدار چرا شب ما سحر نميشه گل ستاره پر پر نميشه تو شهر خورشيد يه قصره نوره راه منو و تو امشب چه دوره
|
|
|
| |
|
|