دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتندو به پيمانه زددند ساكنان هرم صدر و عفاف ملكوت با من راه نشين باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه كا ربه نام من ديوانه زدند
بالش را نسيم دزديده بود ، نه پر پرواز داشت نه ناي ماندن .. تنها و يكه اشك مي ريخت و به دريچه چشم مي دوخت ، شوق پروازش بود .. عشق همرازش بود .. ولي حال كه دريچه باز است ... بال پروازت كو ؟! نازِ آوازت كو ؟!
دختر زردرويي پژمرده دست اندر ميان جوي مي كرد. خس و خاشاك را برون مي ريخت در آن دخترك پول نان خود را جستجو مي كرد. دختر ديگري در منبعي ز شير تن خود شستشو مي كرد, چند تار موي مي كرد, رو به بابا نمود و گفت: بابا اگر اينجا منبعي ز قهوه بود نرم جسمم چون پر قو مي كرد آري اين دو موجود خدايند ولي اين چه و آن چه آرزو مي كرد.