|
چه وسوسه های غلیظی میان من و تو نشسته است ! چه آوازهای عاشقانه ای که هنوز از گلویم بر نخاسته است ! چه کلماتی که هنوز نامه نشده اند و همچنان در سراشیبی انگشتانم جا خوش کرده اند یک روز آنقدر جادو می شوم که خود را در آغوش اقیانوسهای فرسوده می بینم و روزی دیگر آنقدر شاعرم که گنجشکهای یتیم در بیتهای شعرم لانه می کنند و روز سوم آنقدر تنها که حتی نام تو را نمی توانم تلفظ کنم چشم به آسمان می دوزم، تو با ابرهای انبوه می گذری و فردا همراه بارانی از شکوفه و انگور بر می گردی. آنگاه تمام اشیای اتاقم مست می شوند و از بند بند تنم آوازی غریب بر می خیزد
|