نگاهم ميكني اما به سردي . نه تنها من . تو هم دنياي دردي مخواه از من گناهت را ببخشم . تو خود داني كه با اين دل چه كردي برو نامهربان بيگانه از من . اي تو كه هرلحظه به رنگي در آبي رها كن اين دل ديوانه ام را . برو سيرم از اين دير آشنايي
با يك نگاه ساده و مبهم شروع شد من بودم و تو بودي و كم كم شروع شد آن روز پشت پنجره حوا نشسته بود يا بوي سيب آمد و آدم شروع شد آهو اگر نبود كه صياد هم نبود پس درد اول آمد و مرحم شروع شد ديشب خيال ابر به ذهنم خطور كرد بي اختيار بارش نم نم شروع شد سالي اگر نكوست بهارش خبر دهد اين سرنوشت ماست كه با غم شروع شد
من و غم! وقتي از مادر متولد شدم..صدايي در گوشم طنين انداخت که بعد از اين با تو خواهم بود. بهش گفتم تو کيستي؟ گفت :غم! فکر کردم غم عروسکي خواهد بود که من بعدها با اون بازي خواهم کرد. ولي بعدها فهميدم!! که من عروسکي هستم در دستان غم