دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
بادگيسوي مرا خواهدربود درهجوم خلوت يك روزسرد بي توميميرم ميان اشكها درغم بيهودگي از سوز درد بي تو بغضي سرد روحم را گرفت خنده هايم در حرير درد مرد قلب ويران مرا دست غمت در شبي خاكستري تا مرگ برد يادگار روزهاي شاد من لحظه اي اغوش بر يادم گشا بي صداد وراز نگاه غصه ها باز بر خيل خيال من بيا
یکشنبه چهاردهم آبان 1385 |
مهرباني را در كودكي يافتم كه آبنباتش را به درياچه نمكي انداخت تا شيرين شود.
شنبه سیزدهم آبان 1385 |
شايد چشم هايت مرهم زخم هايم باشد ليکن زخم هايم از اشک هايت عميق تر و ساده تر است پس چگونه چشم هايت را مرهم خطاب می کنم خود نمی دانم همه از تنهايی دستانم است
اي دشت سوخته’ من بميرم براي تو كه در حريم انديشه ات سراب تجلي نمود
شنبه سیزدهم آبان 1385 |
يك بار به مترسكي گفتم لابد از ايستادن در اين دشت خسته شده اي گفت لذت ترساندن پايدار است از آن خسته نمي شوم گفتم درست است چون كه من هم مزه اين لذت را چشيده ام گفت فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را مي شناسندآنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من؟
دوست داشته باش نه براي آنكه دوستت بدارن. تو به پاس زيبايي عشق , عشق بورز