|
من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم ، می بینم ، من به این جمله نمی اندیشم !
به تو می اندیشم .
ای سراپا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم .
تو بدان این را تنها تو بدان .
تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان .
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب .
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز .
ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند !
تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش .
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست .

|