بزن بر اين دل ديوانه شمشير نگاهت را نام و ننگ؟! مكن فكرش كه من رسواي رسوايم از اين رسوا ترم سازد دمي يادت... گهي بويت... يكي نامت...
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |
اگر قرار بود تو دنيا جاي چيزي باشم،،، دوست داشتم جاي اشك رو گونه هات باشم،،، تو چشات متولد بشم ،،، رو پلكات جون بگيرم،،، رو گونه هات جاري شم،،، رو لبات بميرم..... تا بدوني چقدر دوست دارم
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |
صبر كردن دردناك است و فراموش كردن دردناكتر امادردناكتر از همه اين است كه نداني بايد صبر كني يا فراموش
چیز مهمی نيست فقط قسم خورده ام که ديگر مهربانی بوسه را بيهوده وقف رهگذرانی نکنم که از ترنم علاقه عاجزند... وقتی آينه از کوچ واژه ها ی معصوم دل تنگ نمی شود مطمئن باش از تکرار نبودن ما هم نخواهد شکست چيزی به خاک سپاری آخرين ترانه نمانده ولی قول ميدهم دلی از شنيدن اين خبر به لرزه نخواهد افتاد
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وسعت تنهائيم را حس نكرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نكرد در هجوم لحظه هاي بي كسي درد بي كس ماندنم را حس نكرد آن كه با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نكرد
بگو چكار كرده ايم تكرار كرده ايم همديگر را؟ يا به كشف تازه اي دست يافته ايم ابهام بزرگ من در عدم درك اين گفته هاست دنيا حقير است يا من؟ دنيا كه تمام خاطرات در او مستتر است ؟ يا من كه تمامي دنيا را در ذهن خود دارم؟
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |
اما من و تو... دور از هم مي پوسيم!!! غمم از وحشت پوسيدن نيست... غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است. ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست ...!!! از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را... با خود خواهم برد...
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني.